ناصر خسرو
95
گشايش و رهايش ( فارسى )
جهان را كنارها پيداست ، پس واجب آيد كه از كنارهء ملك خداى بيرون ملك خداى نباشد . و نيز اين جهان اگر بزرگتر از اين بودى قدرت خداى بيشتر بودى ، پس چون بزرگتر از اين شايست كردن جز تنگى قدرت نبود كه همين مقدار بود . و نيز اين جهان اگر ملك خداى بودى چندين هزار بيان « 1 » بىنبات و حيوان در او نبودى و چندين هزار ريگستان خشك و شورستان تلخ و چندين كوههاى بىنبات و بىآب و بىگوهر نبودى ، و چندين آبهاى زيان [ كار ] كه همىرود و آبادانىها ويران مىكند و چندين ددگان درنده كه جانوران با فايده [ را ] هلاك مىكنند در اين ملك خداى نبودى . و اگر خداى را بايستى كه او را جهانهاى بسيار بودى و بسيارى ملك او در بسيارى جهان بودى و بسيارى مردم اين جهان را كه ما همىبينيم آبادان آفريدى كه در او هيچ ويرانى نبودى . و اگر كسى به چشم بصيرت مر اين جهان را ببيند بداند كه اگر اين جملگى آبادان باشد در او بيش از اين آبادانى و مردم آيد صد هزار عالم ديگر باشد همه همچنين كه اين است ، و چون مرد خردمند اين حال كه گفته شد ببيند بداند كه اين عالم ملك خداى نيست [ 94 ] بحقيقت ، كه اگر اين عالم ملك خداى بودى بيرون از اين عالم نه ملك خداى بودى ، از بهر آن كه اين عالم جسم است و جسم آن باشد كه شش حد به گرد او در آمده باشد ، و هر چه شش حد به گرد او در آيد آن چيز بدان حدهاى خويش از چيزى كه نه از او باشد جدا شود ، و چون چنين باشد اين عالم ملك خداى باشد و آنچه از بيرون باشد نه ملك خداى باشد . و اكنون چون بيان كرديم كه اين عالم بحقيقت ملك خداى نيست
--> ( 1 ) . ظ : بيابان .